قهرمان ميرزا عين السلطنه

3265

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بكشند كه همچو آدمى را نيابت مىدهند و خود را جزو ممالك متمدن آزاد روى زمين محسوب مىدارند . راضى به رفتن تهران كتاب دون كيشت امروز تمام شد . امشب بايد شروع به كتاب فو درويش « 1 » بكنم بلكه خيالات و اندوه خود را به خواندن آن كم نمايم . من هر دقيقه و هر ثانيه منتظر يك خبر موحش و يك اتفاق تازه هستم . پىدرپى هم خبر مىرسد ، منتهى من از شدت ناملايمات صبر و تحملم زياد شده و عادت نموده‌ام . مىگويند در جهنم عقربى است كه آدم به مار پناه مىبرد . وضع الموت و ناملايماتش طورى شده كه من راضى به رفتن طهرانم . هر وقت هم يك واقعه در الموت رخ داد و من آدم به شهر فرستادم جواب همين‌طور دير و بد رسيد . بخت نداريم ، اقبال نداريم ، نه در اين دوره بلكه در هردوره . از ناصر الدين شاه گرفته تا يومنا هذا . عزل ظهير السلطان باز از روزنامه بنويسم . ركن الدوله حاكم كرمانشاهان شد . نظام السلطنه حكمران فارس . از راه معمول هم نتوانسته برود از راه بختيارى و محمره كشتى نشسته در بوشهر پياده شود ، صاحب اختيار خراسان رفته . به قدرى در روزنامه از ظهير السلطان بد نوشته بود كه حساب نداشت و گويا به واسطهء شكايات بىحد و حصر اهالى خراسان عزل شده باشد . فاميل هدايت مطلب بامزهء ديگر اين بود يك نفر از وكلاى بلديه به توسط يكى از جرايد از آقاى صنيع الدوله تمنا مىكند يكى دو نفر از فاميل خودشان را جزو اعضاء بلديه نمايند تا كار بلديه رونقى بگيرد . اين مسئله يك اسباب كارى براى روزنامه‌نويسها و مردم شده و از آنها به زبانهاى عجيب و غريب عيب‌جوئى و مذمت مىكنند . من جمله يك نفر جواب مىنويسد كه فاميل محترم ما در هر اداره و وزارت‌خانه مشغول رتق‌وفتق امورات مىباشند و آن‌وقت تعداد مىكند در فلان وزارت‌خانه چند نفر ، در فلان اداره چند نفر به اسم و رسم . بعد مىنويسد جز يك عموى پير نود ساله ( نير الملك ) و يك پسر

--> ( 1 ) - مقصودش سفرنامهء درويش دروغين نوشتهء وامبرى سياح مجارستانى است . ( ا . ا . )